تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

آخرين ستاره ي آسمان راشمردم
اما
شمردن زيبايي تو را نمي توانم
من تاخانه ي غروب خورشيد پيش رفتم
اما هيچگاه خانه ي تورانديدم
ديشب خوابت راديدم
نه زيباييت
نه خانه ات
فقط حسرتي كه چراخواب زندگيه هميشه گيم نبود
چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده
مي خواهم براي هميشه بخوابم
هيچ چيزمهم نيست
فقط تو
 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1391ساعت 23:5  توسط hossein | 
پنجره


یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.


من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.


وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید.


یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست ؟
پیغمبران ، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما اوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرها مسموم ،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.



همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی
من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام
بگویم؟



حس می کنم که وقت گذشته ست
می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان
من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟


حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
.

 

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1391ساعت 22:45  توسط hossein | 

                                    

آي ! گل يخ ! آي ! گل يخ ! زمستونم بارش رو بست
طلسم زمهرير شب تنها با دست تو شکست
تو ياد دادي به اين صدا که سر بده ترانه رو
تويي که زنده مي کني شعراي عاشقانه رو
از من و تو گذشت عزيز ! به شب بگو آفتابي شه
ستاره رو سرم بريز ! به شب بگو آفتابي شه
آي گل يخ ! با تو ميشه دل به ترانه ها سپرد
با تو ميشه ستاره بود هميشگي شد و نمرد
وقتي که تو کنارمي تازه من و من مي بينم
آفتاب و مهتاب نمي خوام ، اين شب رو روشن مي بينم
از من و تو گذشت ، عزيز ! به شب بگو آفتابي شه
ستاره رو سرم بريز ! به شب بگو آفتابي شه
کليد نمي خوام گل يخ ! قفلا با بوسه وا ميشن
وقتي که تو پيش مني گمشده ها پيدا مي شن
قناري تو کنج قفس پرواز رو معنا مي کنه
براي ديوار که دست ، پنجره رو وا ميکنه
از من و تو گذشت ، عزيز ! به شب بگو آفتابي شه
ستاره رو سرم بريز ! به شب بگو آفتابي شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 10:32  توسط hossein | 

 

 

 

 

دلم گرفته از آدم هایی که میگن هواتو دارن ولی معنی شو نمی دونن از اونایی که میخوان

 

 فقط مال اونا با شی اماخودشون فقط مال تو نیستند از اون های

 

که زیر بارون برات می میرن ولی وقتی آفتاب شد همه چیز از یادشون میره

 

از اونایی که سرشون خیلی شلوغه .

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 10:20  توسط hossein | 
 

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 20:2  توسط hossein | 

 

فقط چند روز دیگر تا روز دیدار با تو فاصله است

فقط چند روز دیگر فاصله است ، تا قشنگ ترین نگاه ها

و پاکترین سکوت ها در هم بیامیزید ...

من هنوز ...

پشت این انتظار آبی رنگ سرشار از سکوت ،

به امید دیدنت نشسته ام .

تنها یک آرزو دارم :

 

تو هم منتظر دیدنم باشی و روزها را به خاطر دیدارم

شمارش کنی .

چه انتظار زیبایی ..........

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 2:47  توسط hossein | 

من کتاب نبوده ام ... که بخوانی ... که نخوانی ... که خسته شوی ... که خسته نشوی ... که ورق بخورم ... که ورق نخورم ... که خاک بخورم ... که خاک نخورم ... که اعجاب انگیز باشم ... که اعجاب انگیز نباشم ...که گم بشوم ... که گم نشوم ... که سیاه باشم ... که سیاه نباشم ... که آخرین برگم تلخ باشد ... که آخرین برگم تلخ نباشد ... من کتاب نبوده ام هرگز ! من دفترم ! مرا بنویس

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 10:33  توسط hossein | 
من دراین خلوت دلگیر
جان می سپارم امشب
تقسیم می کنم سکوت را
با سکوت...
وتو درآنسوی این شب
با غم ها بیگانه
می گریزی از یاد من
شاید اما در خیالت
یاد من می شکفد
من ولی در این خیالم
که در چشمهای خسته ات
امروز شادی کجا بود...؟
 
www.hamtaraneh.com
 
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام
گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را
وامروز دوباره شکست
تکه ای از شکسته های قلبم
درآن گوشه ی پاییزی
گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود
تا حرفهایم
در بستری از بغض بخوابند
کاش گفته بودم...
کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی
که قلبم ستایشت می کرد
دریغ از گوشه چشمی
که همان، بت شکنم کرد
وامروز...
بخشایش عذرم
مفهومی بی رنگ است
گمشده در اعماق تاریک قلبم...
 
 

 (تقدیم به کسی که فراموش کردنش غیر ممکنه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 1:0  توسط hossein | 
 

گفتی تو هم برام بنویس اما …

خواستم از عشق برات بنویسم، دیدم تو خود عشقی و واسه عشق که نمیشه از عشق نوشت !

خواستم از عاشقی بنویسم، دیدم که تو منو عاشق کردی و خودت عاشق نشدی تا بتونی منو درک کنی

خواستم از دل بنویسم ، دیدم تو دلبری و ترسیدم این دل رو هم مثل دل من عاشق کنی

خواستم از دلتنگی بنویسم ، گفتم تو که عاشق نیستی تا بدونی دلتنگی چیه

 

پس گفتم بزار از دوست داشتن بنویسم، چون با دوست داشتنه که همه حرفای منو می فهمی و درک میکنی  حالا اگه میخوای بدونی عشق، عاشقی، دل، دلتنگی، چیه؟  فقط کافیه انقدر که من تو رو دوست دارم، تو هم منو دوست داشته باشی .

 

 

بزرگترین آرزوی من، کوچکترین آرزوی توست پس

کوچکترین غم تو، بزرگترین غم من است

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 22:19  توسط hossein | 
نگاه ساکت بارا ن به روی صورتم دزدانه میلغزید      ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر

 

سکوت تلخ میگریم

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 20:9  توسط hossein |